سیامک جانمتو که همیشه بودیهمیشه عزیز بودی و مایه دلگرمیتو که استاد بودیپدر بودیبرادر بودیهمدم بودیرفیق بودیتکیه گاه بودیگوش آماده بودی واسه تعریف کردن اتفاقای ترسناکی که تو دوره دانشجویی تو شهرای دیگه
اون روزی که داشتم شمع 26 رو کیک تولدمو فوت میکردم شاید فکرم قد نمیداد چند ماه بعدش یه نفس عمیق بکشم و به خودم بیام ببینم رو استیجی وایستادم که خفن ترین آدمای ممکن هم صنف خودم رو صندلیای روبروش نشستن.
به چشمای خودم نگاه می کنم تو آینهمیگم آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی دختر؟کی سرت شلوغ مهمونیای سی نفره و کباب اردک و غاز درست کردن شد؟کی برات عادی شد تو بازار چرخیدن واسه اینکه ست ظرفتو پیدا کنی و ازش پیش